X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تگرگ قاتل شکوفه هاست

سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 02:28

رفتم تا بقالی سر کوچه چند تا بستنی و شیر و این چیزها بخرم .

سه تا خانم که از سر و وضعشان مشخص بود گدا هستند داخل مغازه بودند .

با لباس های چرکمرده و صورتهای سیاه عین کولی ها

از لهجه شان معلوم بود پاکستانی هستند .

دو تا بچه هم داشتند . یکی هفت هشت ساله که داشت در کاغذ بستنی لیوانی اش را لیس می زد و یکی هم یکساله که نشسته بود کف مغازه و داشت با نخود و لوبیاها ور می رفت .

هر کدام از سه زن یکسری خرت و پرت مثل شیر و سیگار و تخم مرغ خریده بودند و اصرار داشتند خرید ها راجداگانه حساب کنند . صاحب مغازه هم مستاصل و حیرت زده داشت اسکناس های صد تومنی و سکه های پنجاه تومنی را که زن ها از درز و دورز لباس هایشان بیرون می آوردند جمع می بست و حواسش بود که چیزی از مغازه اش برندارند .

انگار هفتصد تومان کم آورده باشند و مغازه دار سعی می کرد به آنها بفهماند که هفتصد تومان یعنی چقدر . من گفتم من حساب می کنم که صاحب مغازه تشری زد که برای چی ؟؟ اینا وضعشون از من و شما بهتره .


من تمام حواسم پیش آن بچه یکساله ای بود که روی زمین نشسته بود و بی خیال دنیا داشت نخود و لوبیا ها را به هم می ریخت . چند دست لباس کاموایی کثیف تنش کرده بودند و یک کلاه عجیب هم سرش بود طوری که صورتش را نمی دیدم .


امشب تگرگ بدی بارید . مدام فکرم پیش آن بچه بود . همان بچه ای که صورتش را نمی دیدم .

بچه ای که آینده اش معلوم است . چند سال بعد با ولع در کاغذی بستنی لیوانی را لیس می زند و چند سال بعدتر باید با یک بچه توی بغلش سر چهار راه دستش را جلوی ماشین ها دراز کند .

خدا خدا می کردم که حرف آقای مغازه دار راست باشد و وضعشان از ما بهتر باشد .این بچه فردای خوبی در انتظارش نیست اما خدا کند امشب سقف خوبی بالای سرش باشد . باران بدی دارد می بارد .



نظرات (16)
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 06:04
من هم امیدوارم وضعش از ما بهتر باشد. اما بعید میدانم :(
پاسخ:
ایشالا که باشه
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 09:55
سلام .سال نو مبارک .ایشالا سال خوبی برای شما و مهربان خانم باشه .
مثل همیشه پست هاتون مهربونه
پاسخ:
ممنون صدف خانوم عزیز
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 10:28
خیلی غم انگیزه خیلی زیاد
تمام زمستون پارسال میگفتم لابد خدا حواسش پیش آدمهای ی سرپناه که برف نمیفرسته برامون
پاسخ:
شاید
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 10:34
چه قشنگ توصیفشون کردین
وقتی حال و روز بچه کوچیکه رو می گفتین تنم یخ کرد
از سردی کاشیهای مغازه

خدا کنه...
پاسخ:
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 10:52
خدا کند امشب سقف خوبی بالای سرش باشد
پاسخ:
ایشالا
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 14:11
چه عنوان جالبی...
پاسخ:
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 15:39
منم خیلی وقتا درگیر این مسائل میشم.بعد با خودم میگم یعنی اون مسولانی که کاری از دستشون بر میاد برای اینا انجام بدن یعنی واقعا تا حالا همچین صحنه هایی رو ندیدن؟یا دیدن و خیلی راحت با بی خیالی از کنار این آدما رد میشن.پس چرا ما نمیتونیم بی خیال باشیم؟
پاسخ:
خب همه تقصیرها رو نمیشه گردن مسئولین انداخت
توی همین ایران خودمون بعضی شهرها هستند که گدا ندارند
و توی خیلی از کشورهای پیشرفته دنیا هم افراد بی خانمان وجود داره
ایشالا روزی بیاد که کسی نه به خاطر راحت طلبی و نه به خاطر نیاز نتونه دست جلوی دیگران دراز کنه
هم فرهنگ باید بالا بره هم اقتصاد باید قوی بشه
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 16:02
سلام
خدایا خودت سرپناه باش برای بیچارگان
انصافا هوای بدی بود طفلی باغدارها
پاسخ:
درسته
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 16:32
همیشه اینجور وقتا از بی اعتنایی ِسوپرمارکتی ها حرصم میگیره، اما چه میدونیم، شاید ما هم در شرایط مشابهِ اونها همینطور بی تفاوت بشیم چون روزانه کلی از این آدمها می بینیم و نمیتونیم نسبت به همه عکس العمل نشون بدیم!!
پاسخ:
درسته
شاید ما هم به جای اونا باشیم همینکار رو بکنیم
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 16:51
آخی، چه مهربانانه وصفش کردین، شمام روح بلندی دارینا، اصلا مهرماهی بودن برازندتونه
پاسخ:
لطف داری
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 23:41
یه لحظه سر زبونم اومد بگم خدا بزرگه یاد دیالوگ مسعود رایگان توی فیلم خیلی دور خیلی نزدیک که امروز دیدم افتادم
آره خدا بزرگه و اشکالش اینه که خیلی بزرگه...
من به بزرگیش و به مهربونیش ایمان دارم!
پاسخ:
جالب بود
چهارشنبه 12 فروردین 1394 ساعت 00:26
خداکنه، خداکنه
پاسخ:
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 02:49
امروز هفتگ نوبت شما بود
حالا که سیزده رو امروز گذروندید فردا بجاش هفتگ دیروزتون بنویسید لطفا.
فقط پیشنهاد بود یه وقت ناراحت نشید ازین جور پیشنهادات عجیب
پاسخ:
سلام صبا
احتمالا بزودی من و مهربان در یکروز بنویسیم و به جای من نویسنده جدید چهارشنبه ها رو بنویسه
چرا ناراحت خواهر ؟
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 11:01
باران بدی میبارد.. آفتاب بدی میتابد.. سوز پاییزی بدیست و برف ناجوانمردانه ای ..فصل ها نامهربانند وگرنه همه چیز خوب است
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 17:28
وای چقدر خوب....
با هم ینی چطوری؟ باید خیلی جالب باشه
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 17:47
عنوان چقد خووووب بود! بهش می گن «ایهام»؟ کیفورم کرد!

خدا بزرگه آقای اسحاقی ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد